تبلیغات
وبلاگ سبز سرخ SabzeSorkh.IR - مطالب داستانک ها و داستانهای کوتاه و طنز
 
وبلاگ سبز سرخ SabzeSorkh.IR
SabzeSorkh.IR*تا ظلم هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم. ما تا آخرین نفس ایستاده‌ایم
درباره وبلاگ


(فرهنگ و ارتباطات پایداری)
SabzeSorkh.IR:
الله، الله، الله، الله، الله اكبر؛ جانم فدای یك لحظه عمر تو رهبر
* این وبلاگ هیچ گونه ارتباطی نشریه سبز سرخ و کنگره سرداران و ده هزار شهید استان مازندران ندارد جز دلبستگی عاطفی به جا مانده از دوران راهنمایی و دبیرستان که خواننده نشریه بود!

مدیر وبلاگ : مدیر وبنوشت
یکی از بچه ها ظرف آب را برداشت و شروع کرد به سقایت:
 - هر که تشنه است بگوید: «یا حسین!»
من هم از همه جا بی خبر بلند گفتم:
- یا حسین!
گفت: بلند شود! بیا! این لیوان و این هم پارچ! امام حسین علیه السلام شاگرد تنبل نمی خواد!
همه می خندیدن.


نوع مطلب : داستانک ها و داستانهای کوتاه و طنز، 
برچسب ها : یا حسین، ظرف آب، سقایت، خاطرات جبهه، خاطرات طنز، پشت سنگر، خاطرات پشت خاکریز، خاطرات دفاع مقدس، لبخند، جوک، جک، شاگرد تنبل، حضرت امام حسین علیه السلام، پارچ آب، آب،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

شب اومد سنگر ما، نمیشناختمش.

گفتیم: پتو نیست.

گفت: اشکال نداره، همونجا یه برزنت کشید رو خودش خوابید.

صبح موقع نماز فرمانده گردان تعارفش کرد پیش نماز بایسته. همگی شرمنده شدیم.

شهید حسین خرازی بود!



نوع مطلب : داستانک ها و داستانهای کوتاه و طنز، 
برچسب ها : شهید حسین خرازی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 30 شهریور 1389

زیر نور لامپی که دورش پر از پشه بود درس می خوند.

گفتم: چطوری بین پشه ها درس می خونی؟

گفت: «وجعلنا من بین ایدیهم» خوندم.

گفتم: البته مثل اینکه پشه ها هم «وما رمیت اذ رمیت» خوندن که حسابی مشغول هستن!



نوع مطلب : داستانک ها و داستانهای کوتاه و طنز، 
برچسب ها : وما رمیت اذ رمیت، وجعلنا من بین ایدیهم، پشه ها، داستان جنگی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

هیچکدومشون نمی رفتن مرخصی.

می گفتند بدون حسن رومون نمیشه بریم روستا.

عملیات بعدی همشون شهید شدند.

پیکر 5 تاشون با هم تشییع شد!

منبع» بسته های پیامکی بیسیمچی امتداد



نوع مطلب : کوتاه نوشتها، داستانک ها و داستانهای کوتاه و طنز، 
برچسب ها : مرخصی، داستان جبهه، روستا، تشییع جنازه، رفاقت، پیکر شهدا،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
گفتند یه مجروح نوجوون آووردن چشمهاش نابینا شده دست هم نداره...

رفتم دلداریش بدم دیدم داره سر به سر بقیه می ذاره و می خنده!

منبع: بسته های پیامکی امتداد


نوع مطلب : کوتاه نوشتها، داستانک ها و داستانهای کوتاه و طنز، 
برچسب ها : نوجوان، مجروح نوجوان، مجروح، نابینا، دست، جانباز، دلداری، خنده، سر به سر دیگران گذاشتن، خاطرات جبهه،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


filesell
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
filesell